پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - آسيبشناختي دموكراسي در فلسفهي افلاطوني - پارسانیا حمید رضا

آسيب‌شناختي‌ دموكراسي‌ در فلسفه‌ي ‌افلاطوني
پارسانیا حمید رضا

مسائل مربوط به دموكراسي از دو افق قابل طرح است، افق نخست بر ساحت حقيقت و نظر گشوده مي‌شود و افق دوم به واقعيت و ابعاد عملي آن باز مي‌گردد. در نسبت دموكراسي با حقيقت، حقيقت دموكراسي نمايان مي‌شود، و در نسبت آن با واقعيت، زمينه‌هاي پيدايش تحولات، آثار و توابع اجتماعي آن مشخص مي‌گردد.
در بحث نخست، دموكراسي در قياس حق و باطل سنجيده مي‌شود و در بحث دوّم، دموكراسي در مدار بود و نبود ديده مي‌گردد و تمايز بين اين دو افق، مباحث و مسائل مربوط به آن از شگفتي‌هاي حيات انساني است. و اين گفتار بيشتر نظر به بحث اول دوخته و عهده دار گفت‌وگو در باب نسبت دموكراسي با واقعيت نيست.
نظريه‌پردازاني كه در قلمرو سياست و انديشه‌ي سياسي گام برداشته‌اند، به تناسب مباني معرفتي، انسان شناختي و هستي شناختي خود در باب نسبت حقيقت و دموكراسي به طور مستقيم، يا غير مستقيم تحقيق كرده‌اند.
«افلاطون» از نخستين انديشمنداني است كه در اين ميدان وارد شده، او دموكراسي را دور از حقيقت مي‌داند. افلاطون مدينه‌ي فاضله را كه بر مدار حكمت و عدالت سازمان مي‌يابد، صدفي مي‌داند كه «حقيقت» در گوهر آن نشسته است. او بابهاي پنجم و هفتم كتاب «جمهوري» را به تشريح حكومتي اختصاص مي‌دهد كه به وساطت فيلسوفان در زمين ايجاد مي‌شود. او اين حكومت را آريستوكراسي١؛ يعني حكومت بهترين‌ها مي‌خواند. سياست مدينه‌ي فاضله سياستي حقيقي است و حتي اگر در زمين واقعيت نداشته باشد، نمونه‌ي اين شهر در آسمان است، تا هر كسي خواست بتواند آن را مشاهده كند و در استقرار حكومت نفس خود از آن سرمشق گيرد.
افلاطون از چهار نوع حكومت ديگر نيز ياد مي‌كند، اين چهار نوع حكومت گرچه واقعيت دارند، اما فاقد حقيقت هستند و هر يك از آنها در مراتب مختلف انحطاط و دوري از سياست و حكومت حقيقي شكل مي‌گيرند. حكومت‌هاي چهارگانه‌ي مزبور به ترتيب عبارتند از الف: تيموكراسي؛ ب: اليگارشي؛٢ ج: دموكراسي؛ د: استبداد.
در تيموكراسي، به جاي عقل و حكمت، وهم و جاه‌طلبي حكم مي‌راند، اين نوع از حكومت، بدون شباهت به حكومت انسان‌هاي شريف نيست، و در حقيقت اولين مرتبه‌ي عدول از آريستوكراسي است. در اين حكومت زمينه‌ي مال دوستي و ثروت اندوزي پديد مي‌آيد و با تسلط حرص و ولع نوع ديگر سياست؛ يعني اليگارشي شكل مي‌گيرد. در اليگارشي اقتدار بر پايه‌ي صلاحيت مادي سازمان مي‌يابد. در اين حكومت عقل كه مدار آريستوكراسي است و جاه‌طلبي كه مبناي تيموكراسي است، تحت تسلط آزمندي و مال دوستي قرار مي‌گيرد، اختلاف فقيران و ثروتمندان زياد مي‌شود و زمينه‌ي شورش و جنگ داخلي ايجاد مي‌شود.
با غلبه‌ي مخالفان اليگارشي، دموكراسي پديد مي‌آيد. الگوي عمل در اين حكومت، اهواء و خواسته‌هاي همگان است، در اين نوع حكومت نه يك الگوي كاذب و دروغين از آريستوكراسي و نه آز و حرص اقليت ثروتمندان بناي عمل مي‌باشد، بلكه حقوق مدني در آن به تساوي بين افراد تقسيم مي‌شود. شعار، اين بار «آزادي عمل و آزادي بيان» است و حكومت بيش از اندازه مسامحه كار و فراموش كار است. همه‌ي اصول اخلاقي و يا حتي رسوم اجتماعي مورد فراموشي قرار مي‌گيرد.
«دموس»؛ يعني توده‌ي مردم بيشترين تأثير را در تدوين و سياست جامعه دارا هستند.
افلاطون درباره‌ي خصوصيات جامعه‌ي دموكرات مي‌نويسد:
«گفتم: قبل از هر چيز مشاهده مي‌كنيم كه در اين شهر همه آزادند همه جا پر از آزادي است، هر كس آنچه بخواهد مي‌گويد و هر كاري كه موافق ميلش باشد مي‌كند، آيا چنين نيست؟
گفت: اين طور مي‌گويند!
گفتم: البته در جايي كه مردم داراي چنين اجازه‌اي باشند هر كس براي زندگي خود روشي را انتخاب خواهد كرد كه در افق دلخواهش باشد.
گفت: البته!
گفتم: پس در چنين حكومتي همه قسم مردمان يافت مي‌شوند و حال آن كه در حكومت‌هاي ديگر يك چنين تنوعي وجود نخواهد داشت.
گفت: بي شك همينطور است!
گفتم: به ظاهر اين حكومت از همه‌ي انواع ديگر حكومت‌ها زيباتر است و مانند جامه‌هاي رنگارنگ كه از هر لوني نصيبي داشته باشند، اين نوع حكومت نيز رنگ همه‌ي اخلاق‌ها را دارا است. چنان كه گويي نمونه‌ي زيبايي است. و همانطور كه كودكان و زنان فريفته‌ي هر چيز رنگارنگ مي‌شوند، ممكن است بسياري از مردمان نيز اين نوع حكومت را از انواع ديگر زيباتر بدانند.
گفت: تصديق اين نظر دشوار نيست.
گفتم: حال اگر انسان طالب خوشي آني باشد، آيا براي او بهشت برين همينجا نيست؟
گفت: از نظر آني چرا.
گفتم: ملاحظه مي‌كني در اين نوع حكومت اغماض و سهل انگاري به منتها درجه‌ي معمول است و اصولي كه ما در ضمن تأسيس شهر خود، كمال اهميت را براي آن قائل شديم، قدر و منزلتي ندارد، ما چنين گفتيم كه بجز در مواردي كه انسان طبيعتا داراي استعداد خارق العاده باشد كسب اخلاق حسنه مستلزم آن است كه شخص از كودكي در ميان آثار زيبا پرورش يافته و علومي شريف فرا گرفته باشد، اما شهر دموكراسي اين اصول را با كمال بي‌اعتنايي زير پا مي‌گذارد، و ابدا متوجه نيست كه مرد سياسي بوسيله‌ي چه تحصيلاتي بايد خود را آماده‌ي اداره‌ي امور كند، در چنين شهري اگر شخص بخواهد مورد تجليل قرار گيرد، كافي است كه خود را دوست مردم بخواند.
گفت: آري اين چه شهر زيبايي است.
گفتم: پس صفات دموكراسي همين‌ها و نظائر آن است و چنان كه مي‌بيني اين نوع حكومت، حكومتي است دلپذير؛ حكومت هرج و مرج و تلوّن است.»
افلاطون در قسمتي ديگر به خصوصيات اخلاقي و تربيت نسلي مي‌پردازد كه سياست دموكراتيك را به وجود مي‌آورند و خصوصيات آنان را با خصوصيات تربيتي و اخلاقي نسل‌هايي مقايسه مي‌كند كه با حكومت‌هاي آريستوكرات، تيموكرات و يا اليگارشي سازگاري دارند. در هر يك از اين حكومت‌ها، مدل‌هاي اخلاقي و تربيتي ويژه‌اي حضور داشته و تربيت خاصي رواج دارد، و امّا در جامعه‌ي دموكرات همه‌ي آن نمونه‌ها؛ اعم از آن كه مطابق حقيقت بوده، يا بدلي وهمي و يا انضباطي اليگارشي باشد، در هر فردي ريزد، در نتيجه آرزوهاي زودگذر و در عين حال متنوع و متغير به عرصه‌ي ذهن و جان نسل جوان مسلط مي‌شوند، شهر آسماني كه داراي نفس الامر و ميزاني حقيقي و عقلاني است فراموش مي‌شود، عقايد و علوم يقيني فردي ريشه‌دار، رسمها و عادتهاي تيموكراسي و اليگارشي نيز نابود مي‌شود و بي‌بندوباري اخلاقي خود در حكم اصول مسلم و غير قابل ترديد جامعه‌ي دموكرات مي‌شود.
او در توصيف فرد دموكرات مي‌نويسد:
«گفتم: گمان مي‌كنم سرانجام اين آرزوها، قله‌ي نفس اين جوان را تسخير كنند؛ زيرا آن را از علم و عمل نيكو و معتقدات صحيح خالي مي‌يابند و البته اينها بهترين حافظ و نگهباني است كه خدايان، اگر كسي را دوست داشته باشند به مراقبت نفس او مي‌گمارند.
گفت: همينطور است.
گفتم: از اينجاست كه اصول و معتقدات نادرست و باطل حمله ور شده، قلعه‌ي نفسِ آن جوان را تصرف مي‌كنند.
گفت: البته!
گفتم: آن گاه وي به سرزمين حظ نفس باز مي‌گردد وبا آن مردمي كه از ميوه‌ي فراموشي تغذيه مي‌كنند، آشكارا و بي‌پروا هم‌نشين مي‌شود و اگر از جانب دوستان و بستگانش كسي به نيروي امساك كه از قواي نفس اوست درآيد، همان اصول باطل درهاي كاخ شاهي نفس را مي‌بندند و به آن ياور و معين اذن دخول نمي‌دهند، و از ورود پندهاي مشفقانه‌اي هم كه فرستاده‌ي خيرخواهان مسن‌تر است، جلوگيري مي‌كنند. باري در اين جنگ، پيروزي با آنهاست. شرم و حيا را سفاهت خوانده، به وضعي ننگين طرد مي‌كنند. خويشتن داري را عين زبوني دانسته، با توهين و تحقير بيرون مي‌افكنند، اعتدال و اقتصاد را هم به بهانه‌ي اينكه صفت روستائيان و مردمان خسيس است از بيخ برمي‌اندازند و براي اجراي اين تجاوزات و تعديات همان نيروي آرزوهاي مضر را به كمك مي‌طلبند. گفت: همينطور است.
گفتم: وقتي اينها روح جوان را كه به سلطه‌ي خود در آورده‌اند، از همه‌ي محسنات خالي كردند و گويي آيين تطهير را در آن اجرا نمودند تا محرم اسرار ديني شود، آنگاه طولي نخواهد كشيد كه تعدي و نافرماني و اسراف و گستاخي را دوباره با تزييناتي مجلل و تاج و گل و خدم و حشم بمقر خود بازگردانند و مدح آنها را بسرايند و از ستايش آنها چيزي فروگذار نكنند؛ يعني تعدّي را شهامت نام نهند، نافرماني را آزادي خوانند، اسراف را جوانمردي و گستاخي را شجاعت گويند. باري با يك چنين طرزي جوان از طبيعت اصلي خود، كه به آرزوهاي لازم خو گرفته بود منحرف مي‌شود و آزادي و بي‌قيدي را كه بناي آن بر تمتع از خوشي‌هاي زائد و مضر است، مسلك خويش مي‌سازد. گفت: اين بديهي است.
گفتم: امّا وي از آن پس چگونه زيست خواهد كرد؟ به گمان من پول و رنج و وقت خود را بالسويه صرف آرزوهاي زائد و لازم خواهد نمود... زمام نفس خود را به هر آرزويي كه برحسب اتفاق بر آرزوهاي ديگر پيش گرفته باشد، خواهد سپرد تا وقتي كه از آن سير شود، سپس خود را تسليم آرزوي ديگري خواهد كرد و خلاصه بي‌آن كه هيچ يك از آرزوها را خوار شمارد با همه‌ي آنها به مساوات رفتار خواهد كرد.
گفت: راست است.
گفتم: امّا وي پرواي منطق و حقيقت نخواهد داشت و آن را به فلسفه‌ي خود راه نخواهد داد و اگر كسي چنين گويد كه فلان خوشيها ناشي از آرزوهاي شريف و نيكو و فلان خوشي‌هاي ديگر ناشي از آرزوهاي ناشايسته است، بنابر اين بايد از گروه اوّل استقبال و تجليل نمود و از گروه دوّم پرهيز و جلوگيري كرد، وي همه‌ي اين سخنان را بي‌اعتنايي تلقي نموده و چنين خواهد گفت كه: اين خوشي‌ها همه از نوع واحدند و در خوبيِ ميان آنها تفاوتي نيست...
گفت: به راستي رفتار اين مردم مساوات طلب را خوب بيان كردي.
گفتم: گمان مي‌كنم كه اين را هم نشان داده باشم كه چنين شخصي مجسمه‌ي همه نوع حالات و اخلاق است و مرد زيبا و رنگارنگي كه نمونه‌ي حكومت دموكراسي است، بنابراين بسياري نفوس چه مرد، چه زن آرزوي زندگي او را دارند، كه نمونه‌ي هر نوع حكومت و اخلاقي در آن يافت مي‌شود.»
افلاطون پس از بيان خصوصيات دموكراسي و فرد دموكرات، به آفتي مي‌پردازد كه آن را تهديد مي‌كند و او «استبداد» را نظامي مي‌داند كه در اثر انحراف از دموكراسي پديد مي‌آيد، و از نظام استبدادي به عنوان منحط‌ترين نظامي ياد مي‌كند كه با عدول از مدينه‌ي حكمت و عدالت حاصل مي‌شود.
افلاطون براي تبيين چگونگي انحراف و فروپاشي دموكراسي، ابتدا انسانها را در جامعه‌ي دموكراتيك به سه گروه تقسيم مي‌كند.
يك گروه توده‌ي مردم هستند كه با دست كار مي‌كنند، از مشاغل عمومي بركنارند و جز اندك سرمايه چيزي ندارند، اين گروه در حكومت دموكراسي اگر مجتمع شوند از دو گروه ديگر بزرگ‌تر و مقتدرتر هستند.
گروه دوّم: اهل سياست هستند و حكومت در دست آنها است، در مركز آنان افراد سخنران و فعالي هستند، و پيرامون آنان همهمه‌كنندگان كه بر گرد كرسي خطابه‌ي آنان جمع مي‌شوند.
گروه سوّم كساني هستند كه در جستجوي ثروت، گوي سبقت از ديگران مي‌ربايند. اين گروه هزينه و منبع مالي گروه دوّم را نيز تأمين مي‌كنند. افلاطون در حكومت دموكراسي، گروه دوّم را شاخه‌ي مستعدي مي‌داند كه جوانه‌ي استبداد از آن مي‌رويد. افلاطون مي‌نويسد: «عادت و روش معمول توده‌ي مردم اين است كه يكي را كه طرف توجه آنهاست به پيشوايي خود برمي‌گزينند، و سپس به تحليل و تقويت او همت مي‌گمارند.» او سپس مسيري را كه مستبد با استفاده از حمايت توده‌ي مردم براي رسيدن به قدرت طي مي‌كند تحليل مي‌نمايد.
همانگونه كه اشاره شد، تحليل افلاطون، نسبت به جوامعي كه در مسير انحطاط شكل مي‌گيرند، ناظر به شرايط اجتماعي و تاريخي خود اوست با اين همه عناصري كه در تحليل او خصوصا نسبت به دو حكومت دموكراسي و استبداد به‌كار گرفته مي‌شود همچنان زنده و جذّاب است. اين عناصر در انديشه‌ي سياسي معاصر نيز در ابعادي گسترده‌تر و به صورتي پيچيده‌تر براي تحليل نظام‌هاي دموكراتيك و توتاليتر به‌كار گرفته مي‌شوند، آنچه افلاطون در اين باب مي‌گويد، تداعي‌كننده‌ي مباحثي است كه در باب توده‌اي شدن جامعه‌ي غربي و خطرات ناشي از ارتباط رهبران ايدئولوژيك با توده‌ي مردم و بسيج توده‌اي مردم بيان مي‌شود. مشابهت فوق هنگامي بيشتر آشكار مي‌شود كه به خصلت غيرعقلاني و غيربرهاني ايدئولوژي‌هاي سياسي دنياي غرب توجه شود.
ايدئولوژي‌هايي كه فاقد بنيان‌هاي معرفتي آسماني هستند و از خواستگاه‌هاي صرفا عملي برخاسته و تزيين مي‌شوند از سنخ همان خطابه‌هايي هستند كه گروه دوم به قصد شكل دادن و تأثيرگذاري بر توده‌ي مردم ابداع و اختراع مي‌كنند، اين مسأله كه مورد توجه افلاطون است با پيدايش صنعت و پديد آمدن تكنولوژي تبليغات ابعادي پيدا مي‌كند كه به‌مراتب از آنچه در دوران افلاطون بوده گسترده‌تر است.
افلاطون، دموكراسي و استبداد را همانند اليگارشي و تيموكراسي، عاري از حقيقت مي‌داند، و آنچه را در اين جوامع مي‌گذرد از سنخ اختيار و گزينش خير و همچنين عدالت و اعتدال نمي‌داند، بلكه از نوع ظلم و اسارت انسان در بند هوس‌هاي عالم طبيعت مي‌نامد.

پي‌نوشت‌ها:
١. آريستوكراسي: از ريشه‌ي يوناني Aristos بهترين + Kratia حكومت و لفظا به معناي حكومت شايسته‌ترين مردمان بنابراين مي‌توان آن را در «حكومت اشراف» ترجمه كرد.
٢. اليگارشي: [ از Oligarchia در زبان يوناني به معناي «حكومت گروه اندك»] تسلط گروه اندك بر دولت بدون نظارت اكثريت و بيشتر بر اقليتي اطلاق مي‌شود كه قدرت دولت را در راه منافع شخصي به كار مي‌برد و اكثريت ناراضي را سركوب مي‌كند.